هي ليلي سيا!
انقد برام عشوه نيا
تو كوچه تو گذر تو سر تا سر اين شهر
هر جا بري همراتم
سگ و سوتك مي دونن كشته ي عشوه هاتم!
خب آره كه خيابونا و ميدونا و آسمونا ارث بابامه!
واسه همينه كه از بوق سگ تا دين روز
اين كله پوكو مي گيرم بالا و از بي سيگاري مي زنم زير آواز
و اين قدر مي خونم تا اين گلوي وامونده وا بمونه
تا كه شب بشه و بچپم تو يه چار ديواري حلبي
كه عمو بارون رو طاقش عشق سياه خيالي منو ضرب گرفته
شام كه نيس خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض چشم منو پوتيناي مچاله و پيريه كه
رفيق پرسه هاي بابام بودن
بعدشم واسه اينكه قلبم نتركه
چشمارو مي بندم و كله رو ول مي كنم رو بالشي كه پر از گريه هاي ننمه!
گريه كه ديگه عار نيست خواب كه ديگه كار نيست
تا مجبور باشي از كله سحر يا مفت بگي و يا مفت بشنفي و
آخر سر اين قدر سر به سرت بذارن تا سر بذاري به خيابونا!
هي!دل بده تا پته دلمو واست رو كنم
مي دوني؟...هميشه اين دلم به اون دلم ميگه:زكي!
تو اين دنياي هيشكي به هيشكي
اين يكي دستت بايد اون يكي دستتو بگيره ورنه خلاصي...خلاص.
اگه اين نبود حاليت مي كردم كه كوه ها رو چطوري جا به جا مي كنن
استكانا رو چه جوري مي سازن
سرد و گرم و تلخ و شيرينش نوش جان!
من ياد گرفتم چه جوري شبا از روياهام يه خدا بسازم
و دعاش كنم كه:عظمتتو جلال!
امشبم گذشتو كسي ما رو نكشت...
بعدشم چشمامو مي بندم و
دل مي سپارم به صداي فلوت يدي كوره
كه هفتاد سال تمومه عاشق يه دختر چارده ساله بوره!
منم عشق سياهمو سوت مي زنم تا خوابم ببره....
هرگاه این شعر حسین پناهی با صدای پرویز پرستویی در خلوتم پا می گذارد
محال است گریه همدم خلوتم نباشد...


