گاهی اوقات فکر می کنم چقدر خوب است لا به لای خاطرات گم شدن و نبودن...
چند روز پیش بود که دوباره شاعرانگی هایم گل کرد و واژه ها را قربانی احساسم
کردم...
در چشمانت سقوط کردم
وقتی اشک چشمانم یخ زد
وصله شدم به شب
وقتی سرخی گونه هایم آخرین تمشک دستانت شد
چرخ و فلک مغزم هی می چرخد
مرا دور می زند
مثل نگاهت...
روی چروک لبانت آه می شوم
تو خمیازه می کشی
من در بازدم بی حوصلگیت عقربه می شوم
تو شب را بیراهه می روی
من در دستانت ذوب می شوم
تو روی دیوار اتاقم ستاره می شوی
و
من سایه روشن پنج ضلعی ات...
+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت20:55توسط ساره |

