تبليغاتX
غربت خانگی


غربت خانگی

و آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند
 

هي ليلي سيا!

انقد برام عشوه نيا

تو كوچه تو گذر تو سر تا سر اين شهر

هر جا بري همراتم

سگ و سوتك مي دونن كشته ي عشوه هاتم!

 

خب آره كه خيابونا و ميدونا و آسمونا ارث بابامه!

واسه همينه كه از بوق سگ تا دين روز

اين كله پوكو مي گيرم بالا و از بي سيگاري مي زنم زير آواز

و اين قدر مي خونم تا اين گلوي وامونده وا بمونه

تا كه شب بشه و بچپم تو يه چار ديواري حلبي

كه عمو بارون رو طاقش عشق سياه خيالي منو ضرب گرفته

شام كه نيس خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض چشم منو پوتيناي مچاله و پيريه كه

رفيق پرسه هاي بابام بودن

بعدشم واسه اينكه قلبم نتركه

چشمارو مي بندم و كله رو ول مي كنم رو بالشي كه پر از گريه هاي ننمه!

گريه كه ديگه عار نيست خواب كه ديگه كار نيست

تا مجبور باشي از كله سحر يا مفت بگي و يا مفت بشنفي و

آخر سر اين قدر سر به سرت بذارن تا سر بذاري به خيابونا!

هي!دل بده تا پته دلمو واست رو كنم

مي دوني؟...هميشه اين دلم به اون دلم ميگه:زكي!

تو اين دنياي هيشكي به هيشكي

اين يكي دستت بايد اون يكي دستتو بگيره ورنه خلاصي...خلاص.

اگه اين نبود حاليت مي كردم كه كوه ها رو چطوري جا به جا مي كنن

استكانا رو چه جوري مي سازن

سرد و گرم و تلخ و شيرينش نوش جان!

من ياد گرفتم چه جوري شبا از روياهام يه خدا بسازم

و دعاش كنم كه:عظمتتو جلال!

امشبم گذشتو كسي ما رو نكشت...

بعدشم چشمامو مي بندم و

دل مي سپارم به صداي فلوت يدي كوره

كه هفتاد سال تمومه عاشق يه دختر چارده ساله بوره!

منم عشق سياهمو سوت مي زنم تا خوابم ببره.... 

هرگاه این شعر حسین پناهی با صدای پرویز پرستویی در خلوتم پا می گذارد

محال است گریه همدم خلوتم نباشد...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت23:24توسط ساره |
گزیده هایی از پابلو نرودا

 

تمامي عشقم را در جامي به فراخي زمين

تمامي عشقم را با خارها و ستاره ها

نثار تو كردم

اما تو با پاهايي كوچك پاشنه هايي چركين

 بر آتش آن گام نهادي

و آن را خاموش كردي...

 

***

گاه و بيگاه فرو مي شوي

در چاه خاموشي ات

در ژرفاي خشم پر غرورت

و چون باز مي گردي

نمي تواني حتي اندكي

از آنچه در آنجا يافته اي

با خود بياوري.

عشق من در چاه بسته ات

چه مي يابي؟خزه دريايي؟مانداب؟صخره؟

با چشماني بسته چه مي بيني؟

زخم ها و تلخي ها را؟

زيباي من در چاهي كه هستي

آنچه را كه در بلنديها برايت كنار گذاشته ام نخواهي ديد

دسته اي ياس شبنم زاده را

و بوسه اي ژرف تر از چاهت را...

 

***

نان را از من بگير اگر مي خواهي

هوا را از من بگير

             اما

   خنده ات را نه...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت19:30توسط ساره |