گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای
جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور،
می خواست پر کند
روح مرا،چون روزن تاریکخانه ای.
اما به سان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس،نه پاسخی.
چشمی که خوش ترین خبر سرنوشت بود
از آشیان ساده روحی فرشته وار،
کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود
خندید با ملامت،با مهر،با غرور
با حالتی که خوش تر از آن کس ندیده است
کای تخته سنگ پبر!
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟
چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
خون در رگم دوید
ــامشب صلیب رسم کنید ای ستاره هاـ
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت.
گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود.
اما دریغ کاین دل خوش باورم هنوز
باور نکرده بود
کآورده را به همره خود باد برده بود!
گویی خیال بود شبح بود سایه بود
یا آن ستاره بود که یک لحظه زاد و مرد.
چشمک زد و فسرد.
لشکر نداشت در پی،تنها طلایه بود.
ای آخرین دریچه زندان عمر من
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ!
از پشت این حجاب بلورین اشک خویش،
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم.
روح تو را هرزه درایان پست را،
با این وداع تلخ ملولانه نجیب
خشنود می کنم.
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل،
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من ترا
حق داشتی،برو.
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
من روستائیم نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.
مسموم کرد روح مرا بی صفائیت
بدرود ای رفیق می و یار مستی ام
من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
ور نیز دیده ای تو ببخشای پستی ام.
من ماندم و ملال و غمم،رفته ای تو شاد
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است.
ای چشمه جوان!
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است...
(از عاشقانه ها و کبود،خاطره نمایشگاه کتاب از برادر ارجمندم فرامرز نایبی)


