امشب به افتخار وجود گرامی ات شمع روشن کرده ام
ترانه هایت را یکی یکی نوشیده ام و چه سرمستم از عطر حضورت...
حضور داغت در دل و جانم...
ماه بانوی تکرار نشدنی،"گوگوش" دلم میلاد پاکت خجسته باد.
ادعا نمي كنم كه هنوز عاشقت هستم
چرا كه ديگر لحظه هايم مثل سابق لبريز از حضورت نيست
آري من همانم كه مي گفتم تا هميشه عاشقت مي مانم
اما تو چه كردي با من؟
مني كه بيتابانه تمنا مي كردم وجودت را...
مني كه با همه بي مهري ات باز هم گم شده در هوايت بودم
اما ديگر حوصله از كف داده ام
"دل ديگر دريا نيست تاب و توانش تمام شده"
روزگاري با هر صاعقه از طعنه هايت در خود مي شكستم و فقط صبوري...
اما صبر هم اندازه اي دارد
فقط مانده ام چرا احساس من به اين بزرگي براي تو هيچ بود؟
مني كه سردي نگاهت را به جان مي خريدم براي لحظه اي با تو بودن
مني كه زخم زبانها را به دوش مي كشيدم براي گداختن در وجود تو...
"نه اين حق من نبود اين حق هيچ كس نيست"
چرا به آساني و مثل آب خوردن دورم انداختي؟؟؟؟؟؟
مني كه اگر نفسهايم را مي خواستي دريغ نمي كردم
آه ديگر حوصله گلايه كردن را هم ندارم
حرف از اشكهاي من و دل گذشته است
مي خواهم به پايان برم اين افسانه تلخ را
اما چيزي مرا مي مكد چيزي شبيه به خاطرات
و من هر روز تهي مي شوم از يادي كه نبايد...


