تبليغاتX
غربت خانگی


غربت خانگی

و آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند
شکست عشق

هر انتظاری پایانی دارد و انتظار دیدن تو در همین روزهای خدا تمام می شود.از طرفی خوشحالم و دوست دارم از فرط خوشی بمیرم اما از طرفی ناراحتم و دوست دارم قبل از تمام شدن انتظارم دیگر برای دقیقه ای هم نفس نکشم.دلیل خوشی ام را که حتما میدانی...دیدار توی نازنینم...اما دلیل ناخوشی ام...از دست دادن توی همیشه گمشده ام...هر چند که تا امروز هم هیچ وقت تو را نداشته ام...عجیب در گرداب تند خود سوزی میچرخم و فرو می روم تمام ترس من از این است که آنقدر فرو روم که دیکر هیچ گاه بالا نیایم و در قعر خود نابود شوم.زمانی که این نوشته ها را شروع کردم به آرامش مبهمی رسیده بودم میدانستم دیر یا زود آرامشم را گم می کنم و حالا خیلی وقت است که همه چیزم را گم کرده ام.حس میکنم دنیا از من فرار میکند یا شاید هم من از دنیا،ازآدم هایش و مهم تر از همه از حقیقت فرار می کنم.حقیقت محضی که در مورد تو وجود دارد این است که تو هیچ گاه با من نبوده ای،حتی در لحظات غریبی که نفس هایت با نفس هایم گره می خورد و مثلا من فکر می کردم که تلاقی نفسهایمان همیشگی ست اما وقتی زنگ تعطیلی عشق جیغ می کشید من از آسمان خیال بر زمین حقایق سقوط می کردم و یک دنیا دلواپسی به استقبالم می آمد.کابوس جدایی همیشه و همه وقت در این سه سال با من همراه بوده و من چه ناعادلانه به عذاب ابدی محکومم.دست من نیست نمی توانم عاشقت نباشم.هر چند که میدانم پیش خود فکر می کنی با تغییر شرایط کم کم فراموشت می کنم.اما فراموش کردنت ممکن نیست و تو همیشه در قلبم می مانی.شک نکن...یک سال دیگر با کلی عذاب در انتظار من است و من با کلی شوق در انتظار همیشه دیدن تو...بگذار راحت تر بگویم تو خود عذابی اما لحظه ای کنار تو بودن می ارزد به تمام خوشی های دنیا.من عاشق عذاب با تو بودن هستم و اگر می گویم عذاب به خاطر حقیقت محضی ست که در مورد تو وجود دارد.من در دریای تنهایی خود غرق شده ام و نجات دهنده ای نیست من ساحلی نمی بینم چون منی وجود ندارد و تو غرق شدنم را نمی فهمی چون من را نمی بینی.چطور بگویم که من از یک شکست بزرگ صحبت می کنم.شاید درد من طعم کشنده ی یک درد را نداشته باشد،البته از دیدگاه تو.شاید تو تصور می کنی که من هنوز درک درستی از مفهوم درد ندارم و دردهایم یک مشت احساسات زودگذر بچه گانه است.در دیار ما آنقدر درد های بزرگ وجود دارد که درد ویرانی من اصلا به چشم نمی آید.اعتیاد،فحشا،کودکان خیابانی،زندانی های بی گناه،ناله های زنهای بی سرپرست،بچه های معصومی که شب ها گرسنه سر بربالین می گذارند،بیمارانی که امیدی به شفایشان نیست و هزاران کوفت و زهر مار دیگر که نوشتنشان یک کتاب می شود ودرد بی دردی که خود درد دیگری ست و شاید بدتر از هر دردی.خب،حالا بین این همه درد،درد خودسوزی من،درد از خود بیگانگی من،درد ویرانی من،درد در خود مردن من و درد تنهایی من اصلا درد نیست...بگذریم...کار از من گذشته است.از وقتی که فهمیدم برای تو غریبه ای بیش نیستم مفهوم من برایم مفهوم بیگانه ایست...ای کاش می فهمیدی که رو به زوالم،یک زوال تدریجی که ثانیه به ثانیه عذابم می دهد و فقط زجر کشم میکند.ای کاش می فهمیدی آنچه می گویم اغراق نیست.شاید هم این تصور اشتباهیست که گاهی اوقات فکر می کنم حرفایم برای تو فقط یک سرگرمی کسل کننده است.نمیدانم...شاید واقعا اشتباه فکر می کنم.این روزها فکرهای گوناگون سر به سر ذهن پوسیده ام می گذارد و من در میان این فکرهای گوناگون و البته آزاردهنده چیزی را جست و جو می کنم که نمیدانم چیست؟هاج و واج،گنگ و مست فقط سعی می کنم یاد تو را از میان این همه فکر سرگردان جدا کنم.اما نمی شود.یاد تو با این فکرهای آشفته پیوندی ناگسستنی دارد.وای...که نمی دانی چقدر عذاب می کشم وقتی میبینم یاد تو از من فرار می کند.آن وقت دوست دارم یادت را برای همیشه در قبرستان ذهنم مدفون کنم اما باز هم نمی شود چون قبل از آن باید خودم،قلبم واحساسم را در لجن زار خودم نابود کنم.می بینی...چقدر تلخ نفس می کشم.نه،نمی بینی...هرگز ندیده ای...فقط هر بار که حرفی از دل می زنم سعی می کنی با آن منطق احساس کشت همه چیز را توجیه کنی.اما زیبای من درد چه کوچک چه بزرگ توجیه شدنی نیست.هیچ دردی با منطق التیام نمی یابد.با درد باید همدردی کرد و برای همدردی باید در درد هیچ شد.یادم نمی رود روزی را که با صراحت تمام گفتی:نمی توانم برایت همدرد باشم.تو دوست نداری حتی برای لحظه ای خوشی ات را فدای عذاب دیگران کنی...در این مورد نظری ندارم چون عاشقت هستم و برای انتقاد زبانم بند می آید پس به ناچار باید از این موضوع هم بگذریم...راستی دیشب به خوابم آمده بودی اما این بار با همیشه فرق می کرد چون یک شب تا صبح کامل را کنارم بودی...خواب شیرینی بود و افسوس که همه چیز فقط خواب بود.مثل این که این بار حرف های دلم تمامی ندارد.دیوانگی با آشفتگی های خاص خودش در بند بند وجودم آشیانه کرده و من برای فرار از این دیوانگی راهی جز نوشتن ندارم اما نوشتن مرا در صندوقچه ی تاریک تنهایی حبس می کند و من برای فرار از دردی که به جنون تعبیر می شود باید به درد دیگری پناه ببرم.دردی به نام تنهایی که جور دیگری آدم را به جنون می کشاند...پس چاره ی من چیست؟حتما مثل همیشه هیچ...گاهی اوقات انسان با دردهایش خو می گیرد و برای پیدا کردن مرهم به دنبال چیزی می گردد که وجود ندارد مثل سگ پرسه می زند اما فقط به سراب می رسد و عطش رسیدن به چیزی که اصلا وجود ندارد بیشتر تشدید می شود.واقعا خسته ام...شب و روز پرسه کنان در میان افکار تاول زده ام نفس نفس می زنم و دست آخر هیچ...فقط مغزم را می خورم وبعد هم سردردهای مکرر...گاهی اوقات هم آنقدربا خودم حرف می زنم که سر گیجه می گیرم...

                 شکست عشق

+نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت22:52توسط ساره |