تبليغاتX
غربت خانگی


غربت خانگی

و آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

ترانه ای زیبا از شهیار قنبری که با صدای جاودانه ی گوگوش نازنین جان گرفته است.ده ها بار این ترانه را شنیده ام اما باز کم است...

روی ابریشم چین نبض صداتو می شه دوخت

می شه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت

می شه ته مونده ی دریا رو به یادت سر کشید

می شه جز توحتی آسمون آبی رو ندید

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم،به تو فکر می کنم

اشکای من گوله گوله می چکن رو ماهیتابه

همه دود میشن می سوزن شام من گریه کبابه

اشکای من قطره قطره می چکن روی کتابام

داره باز بارون می باره اول و آخر حرفام

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم...

اشکای من گوله گوله می چکن رو شمع روشن

روی مهتاب قدیمی می چکن رو سایه ی من

دل به دل کشف سپیده تو سفرهای ندیده

پر فواره ی رنگین از دو چشم تو چکیده

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم...

من کجای شب تو رو گم کردم و تنها شدم

آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم

این کدوم دلبازیه که زخمی ِتنهاییه

دونه ی سرخ اناره که خود زیباییه

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم به تو فکر می کنم...

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت16:3توسط ساره |

روحم کسل و خسته است.بوی نکبت را به خوبی حس می کنم...اه که عجب بوی گندیست...آدم را خفه می کند...و من دوست دارم در این هوای آلوده بمیرم و بعد بوی جسد من هوا را بیشتر به گند می کشاند...وجود من دیگر میل به نفس کشیدن هم ندارد تا چه رسد به زندگی کردن...احساس می کنم دنیای من دنیای خفه کننده ایست...دنیایی که برای خود ساخته ام روح را می کشد و فقط یک جسم گندیده ی پوسیده را زنده نگه می دارد...این چیزی نبود که من می خواستم رویای من فراتر از این ها بود..من باختم...و بیشتر از همه به خودم باختم.اکنون باید یک نعش کش به سراغم بیاید چرا که دیگر تاب و توانی برایم باقی نمانده...حتی آرزوهای کال من نرسیده،پوسیده اند و من چقدر با همه چیز احساس بیگانگی می کنم.چقدر آشفته ام...دلم برای ذره ای آرامش لک زده...امروز که محتاج تو هستم،تو نیستی و من در میان نفسهای آلوده ام دست و پا میزنم،عذاب می کشم،خودم را ملامت می کنم و فقط افسوس می خورم.ای کاش بودی و می دیدی که چقدر خراب و شکسته ام...ای کاش زخم تنهایی ام را مرهم گذار بودی...ای کاش در این ثانیه ها و دقایق کشنده کنارم بودی...گاهی اوقات فکر می کنم که من اصلا حق نداشتم عاشق تو باشم و تو برای اینکه دلم نشکند تحملم می کردی...گاهی اوقات فکر می کنم که تو هنوز وسعت احساسم را درک نکرده ای و گاهی اوقات فکر می کنم که اگر بمیرم بهتر است...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت0:24توسط ساره |

دلم خیلی برات تنگ شده.تو روزایی که گذشت تنها مرهم من همون یکباری بود که دیدمت.هر چند که خیلی چیزا رو نگفتم و ملاقات ما تو شرایط بدی انجام شد اما بازم دیدن تو برای من یه مرهمه،مرهمی که خودش نیازمند یه مرهم دیگه س اما افسوس که وجود نداره... اگر تا امروز تونستم خودمو کنترل کنم و تو این غربت طاقت فرسا دم نزنم فقط به خاطر اینه که مسکنم بی خیالی بود.مثل آدمای مست که هیچی براشون مهم نیست و تو حالت مستی فقط مخشون داغ می کنه یا بهتر بگم مثل آدمای دائم الخمر...باور کن تو تمام این مدت مثل این جور آدما زندگی کردم میدونم تصورش سخته اما ممکنه...وقتی بین اطرافیانت باشی و تو هیچ کدومو نبینی و فقط به این فکر کنی که کِی دوران مستی و بی خبریت تموم میشه...و باز حداقل جسم و ذهنتو از تموم سر در گمی ها و آشفتگی ها نجات بدی اما بعدش وقتی دوباره به آخر کار فکر می کنی ترجیح می دی تا ابد دائم الخمر بمونی...آره عزیزم زندگی من اینه... چیزایی که تو ازش خبر نداری و نمیتونی درکش کنی...راستی چقدر خوبه که تو خوش بختی...باور کن بزرگترین خوشبختی ِمن، خوشبختی و خوشحالی ِ تو،نازنینمه...توقع ندارم مثل من باشی یعنی هیچ وقت توقع نداشتم.فقط دلم می خواست وسعت تنهایی منو درک میکردی...باور کن اگر حتی بین صد نفر باشی و نتونی با یکیشون درد ِدل کنی باز تنهایی...صادقانه بگم:تا وقتی نفس می کشم عشقت تو قلب و روح و جسم و ذهنمه...صادقانه تر بگم:تو برای من قابل پرستشی...و در پایان:این عاشق کوچولوی ِتو،همیشه عاشقته..._ساره

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت15:59توسط ساره |
شعری از کارو

به هر دری که زدم سری شکسته شد

به هر جا که سر زدم دری بسته شد

نه دگر سر زنم به دری

نه دگر در زنم به سری

که روح دربه درم

                                       از سر و در زدن خسته شد...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت15:58توسط ساره |

تمام زیبایی ها در وجود سراسر زیبایت گم می شود چرا که تو زیبا ترینی...تمام خوبی ها در

چشمهای بلورینت خلاصه می شود چرا که تو خوب ترینی...تمام پاکی ها به احترام تو محو

می شود چرا که تو پاک ترینی...تو زیبایی،تو خوبی،تو پاکی،...

علت عشق من به تو این است،می دانی؟وقتی با یادت گر می گیرم از اینکه عاشق چون تویی

هستم به خود می بالم.دیگران را چه به این عشق ها؟آنها جز هوس از عشق چه می دانند؟

یا بهتر بگویم از عشق جز هوس چه می خواهند؟عشق را بی ارزش می کنند و نام عاشق

بر خود میگذارند! اما به خداوندی خدا عشق تماس دو لب نیست...عشق هوس های پشت

پرده نیست...عشق غریزه هم نیست

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت15:8توسط ساره |

تقدیم به تویی که هرگز به عمق احساسم پی نبردی اما با همه بی مهری تو بازم عاشقتم...

توی این دنیای بی حاصل بودن،با همه شکستگی های دل من

با همه تلخی قصه ی تو و من،من که حیفم میاد از گلایه کردن

ارزش گلایه ی من بیش از اینهاست نه برای اون کسی که اهل سوداست

کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست من ِساده به خیالم از خود ماست

سهم من از تو چی بوده غیر آزار تویی که دنیا شده برات یه بازار

من تو رو به چشم یاری دیده بودم تو منو اما به چشم یه خریدار

تو رو باید میشناختم که هزار تا چهره داشتی روی احساس و دل من داشتی قیمت می گذاشتی

تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینی شکسته ی دل دیگه پیوند شدنی نیست.

شاید اگر روزی این ترانه رو برات مینوشتم از من متنفر می شدی و دوباره زود قضاوت می کردی.شایدم من دارم ظالمانه تو رو محکوم می کنم اما چیزی که هیچ وقت در اون شک ندارم اینه که تو احساسمو همیشه نادیده می گرفتی از نظر تو و خیلی های دیگه عشق من مسخره بود.ای کاش وسعت عشقمو درک می کردی...من هنوز یه قلب عاشق دارم که برای تو می تپه...

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت20:6توسط ساره |

عجیب دلم تنگ است.هوای گریستن دارم.درست مثل آدم های مرده زندگی می کنم.آه...که چقدر نفس کشیدن دشوار و طاقت فرساست.دوست دارم از اینجا جا دور شوم آنقدر دور که گم شوم و کسی پیدایم نکند...چقدر از این آدمکان هر جایی بیزارم.چقدر در دیار خود احساس غربت خانگی می کنم.چقدر خسته و تنهایم...ای کاش لااقل خواب های با تو بودن تمامی نداشت.من برای لحظه ای دیدن تو قانعم که حتی در خواب افسانه ای تلخ باشی مثل چند شب پیش که در خواب جواب سلامم را ندادی.وقتی بیدار شدم مانند دیوانه ای مست به گوشه ای چشم دوخته بودم.تمام روز گیج و منگ بودم اما باز هم قانعم که به خوابم بیایی و افسانه ی تلخ باشی.تو فقط به خوابم بیا...حتی تلخ ِ تلخ...

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت22:45توسط ساره |
شهیار قنبری

به تو که فکر می کنم از همیشه بهترم شهیار قنبری       

وسط غربت آب صدفی شناورم

به تو که فکر می کنم باغ خوش عسل منم

غنچه و پولک منم بهترین ململ منم

تو رو که می نویسم دست من خوش بو می شه

دسته ی نرگس می شه ناف صد آهو می شه

به تو که فکر می کنم ساز خوش صدا منم

رقص یک پر در هوا رقص واژه ها منم

به تو که فکر می کنم گر می گیرم از خوشی

مثل یک رنگین کمون وسط جمعه کشی...

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت22:43توسط ساره |
دوستم داشته باش

دوستم داشته باش بادها دل تنگند

دست ها بیهوده چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش شهرها می لرزند

برگ ها می سوزند یادها می گندند

باز شو تا پرواز سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش سیب ها خشکیده

یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش عطر ها در راهند

دوستت دارم ها آه...چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت بیش تر از باران

گرمتر از لبخند داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد

ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش...

                      شهیار قنبری

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت13:0توسط ساره |

غریب بودی اما غریبه نبودی...تو در برزخ خودت بودی و یک عکس و من این برزخ را دیدم و منتظر ماندم،منتظر آفتاب که تابید.حالا نه تو هستی و نه آن خیال خوش.فقط منم،من به بازی گرفته شده.مهره ی فضول یک شطرنج که به هر طرف می رفتم و تو هم یک مهره بودی.از یک جایی فهمیدم که قاعده ی بازی از دست تو هم در رفته و تو هم یک مهره بودی مثل بقیه!بازی از جای دیگری شروع شده بود و ما فقط حرکت می کردیم.در حیرت هستم که چه کسی یک دندگی می کرد من یا تو...؟

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت12:58توسط ساره |

شب من پنجره ای بی فردا، روز من قصه ی تنهایی ها

مانده بر خاک و اسیر ساحل،ماهی ام ماهی دور از دریا

هیچ کس با دل آواره ی من لحظه ای همدم و همراه نبود

هیچ شهری به من سرگردان در دروازه ی خود را نگشود

کولی ام خسته و سرگردانم ابر دل تنگ پر از بارانم

پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه ی دل کندن بود

دل به هر کس که سپردم دیدم راهش افسوس جدا از من بود

صخره ویران نشود از باران،گریه هم عقده ی ما را نگشود

آخر قصه ی من مثل همه گم شدن در نفس باد نبود

روح آواره ی من بعد از من کولی در به در صحراهاست

می رود بی خبر از آخر راه هم چنان مثل همیشه تنهاست

                         کولی ام خسته و سرگردانم ابر دل تنگ پر از بارانم

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت12:57توسط ساره |
شعری از فروغ فرخزاد

آن چنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگی ام می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را سرشار از برگ

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

                         روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم...

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت12:55توسط ساره |

سر گذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است

من به هر فرصت که می یابم

بر تو می تازم

شادی ات را با عذاب

                                                آلوده می سازم

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت12:54توسط ساره |

شب که چه عرض کنم از همان اول غروب چیزی شبیه خیال تو دور سرم می چرخد،چیزی شبیه خیال تو از غروب که چه عرض کنم از صبح...

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت12:52توسط ساره |

عجب جمعه ی غم انگیزیست.در و دیوار با همه بی جانی اش می خواهد من را بخورد.اما من اهمیتی نمی دهم چرا که حتی اگر چون گناه کاری بی گناه در قعر جهنم باشم باز هم یاد تو _این یاد دلنواز_مرا با خود به دنیای خوش بی تعلقی ها می برد.آری...یاد تو _این یاد روح نواز_همیشه و در همه حال تنها همدم من است...گویی نجات دهنده ی من است.هر گه که به رسم عادت غریبه ای آشنا دلم را می شکند به یاد و خاطرات تو پناه می آورم و آن لحظه احساس میکنم دیگر در این دنیای کثیف نیستم.اما امان از آن لحظه ای که حتی یاد تو هم با من لجبازی می کند و به فکر فرار است.آن وقت من می مانم و یک دنیا فکرهای آشفته...یک دنیا سرگشتگی...و یک دنیا لحظه های پوچ بیگانگی...در آن زمان آرزو می کنم که ای کاش لااقل چشمان پاک تو به نامه های من بیفتد و فقط برای دقایقی کوتاه به یاد من باشی.اما افسوس و صد افسوس که می دانم نامه هایم در حال خاک خوردن است...در حال پوسیدن است...ای کاش می دانستی که نامه های من فقط یک مشت کاغذهای تا خورده نیست،قلب من است و آه...قلب من در حال خاک خوردن است...،در حال پوسیدن است...

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت1:8توسط ساره |
سهراب سپهری

من شبنم خواب آلود یک ستاره ام که روی علف های تاریک چکیده ام.جایم این جا نبود!کاش این جا نچکیده بودم...  جایم این جا نبود...چگونه برخیزم؟به استخوان سرد علف ها چسبیده ام...!

                    

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت1:7توسط ساره |

امشب آسمان پر از ستاره های سرگردان است.آسمان تاریک است اما این ستاره ها حتی آسمان غم زده را هم پر نور کرده اند.آه...که عجب شب ملال انگیزیست همه چیز در این اتاق ساکن است میز تحریرکه حجم سنگین این دفتر را به خوبی حس می کند...چراغ مطالعه که بی وقفه روشن است...کارت تبریک...ماشین حساب که حسابی خاک خورده...تصویر قاب شده ی گوگوش نازنین...و تنهایی...خلاصه همه چیز حتی روح من هم ساکن است...گاهی اوقات فکر میکنم حتما باید بهانه ای برای نوشتن وجود داشته باشد اما امشب به خوبی فهمیدم که بی بهانه هم می شود نوشت.حتی دیدن ستاره های پر نور آسمان می تواند تلنگری باشد بر احساس و بعد هم جاری شدن واژه های بی گناه که من از سر اجبار بارها و بارها جاریشان می سازم...

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت0:50توسط ساره |

اگر میتوانستی بیایی تو را با خود می بردم اما تو نمی توانی بیایی نمی توانی.تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری! و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردان اند...                       

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت0:49توسط ساره |

صفحات سفید دفتر آدمی را وادار به نوشتن میکند.جسم و ذهن خسته است اما قلب نهیبم می زند که:بنویس.به درستی نمی دانم در این ثانیه ها و دقایق مرگبار از چه می خواهم بگویم اما شاید وجود تو کار مرا راحت کند.گفتم:تو فراموش نکرده ام که تا امروز هر چه نوشته ام فقط برای تو بوده و بس.اگر بخواهم از احساس بی حد و مرزم به تو بگویم که همه چیز رنگ تکرار می گیرد.چرا که دوست داشتن تو صحبت هر روز من است.پس با تو_با قلب تو_ که هرگز التماسهای عاشقانه ام را نفهمید درد دل می کنم.می دانم که مثل همیشه بی جواب است اما خب اشکالی ندارد به خود تلقین خواهم کرد که اگر کسی را عاشقانه و تا مرز جنون_تا آن سوی مرز جنون_دوست داشتم هرگز از او توقعی نداشته باشم.رسم روزگار ما چنین است.گله ای نیست...

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت0:33توسط ساره |
شعری از فریدون مشیری

اگر ماه بودم به هر کجا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

و گر سنگ بودم به هر کجا که بودم

سر راهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

و گر سنگ بودی به هر کجا که بودی

                                     مرا میشکستی مرا میشکستی

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت0:28توسط ساره |
شعری از فریدون مشیری

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت0:22توسط ساره |

بذار تو نگاه پاکت کم بشم و بمیرم.بذار برای یک لحظه هم که شده حس کنم تو با منی...

بذار فقط برای یک بار رشته ی گنگ بیگانگی رو پاره کنم.بذار یک باردر وجودت 

من بشم.وای...که عجب توقعات بی جایی دارم.با منی و با من نیستی...این خیال منه

 که تو رو به هر کجا که می خواد می کشونه.به هر کجا که می خواد...

                 ای کاش می فهمیدی که در حال تباه شدنم...

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت14:58توسط ساره |

تمام زیباییها در وجود سراسر زیبایت گم می شود چرا که تو زیباترینی...

تمام خوبیها در چشم های بلورینت خلاصه می شود چرا که تو خوب ترینی...

تمام پاکیها به احترام تو محو می شود چرا که تو پاک ترینی...

تو زیبایی تو خوبی تو پاکی

علت عشق من به تو این است میدانی؟

وقتی با یادت گر می گیرم از اینکه عاشق چون تویی هستم به خود می بالم.

دیگران را چه به این عشق ها؟

   آنها جز هوس از عشق چه می دانند؟یا بهتر بگویم از عشق جز هوس چه می خواهند؟

   عشق را بی ارزش می کنند و نام عاشق بر خود میگذارند! اما به خداوندی خدا عشق تماس

   دو لب نیست.عشق هوسهای پشت پرده نیست عشق غریزه هم نیست...

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت14:56توسط ساره |