خوب مي دانم اينجا ديگر سرزمين ِ من نيست
و روزي آواره ي خیابان هایی خواهم شد
كه حتي نام شان را نمي دانم....
با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور ِ لب هایم را مین گذاری کرده اند...
"گروس عبدالملکیان"
سین هفتم
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفرۀ سنت
سروری نیست...
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست...
"احمد شاملو"
من به باروت ِ دست های تو ایمان دارم...
شعر می شوم
در چروک ِ پیراهن ات
اگر،
مردن در آغوشت را
تضمین کند...
ساره
شاعرانگي ام مي ميرد،
اگر مثل كشيش ها از عاشق شدن بترسي...
من مردن را خوب بلدم
نفس كشيدن در آغوشت را يادم بده...
بگذار در مجاورت ِ لب هات
طعم تلخ ِ الكل را مزه مزه كنم... و تخدير شوم
تا غمگين ترين شعرم را
براي چشمانت سروده باشم...
دهانم را مزه مزه كن،
طعم ِ نفس هاي تو را مي دهم...
و تنها حقيقت ِ زندگي ام ابتذال ِ لحظه هاي با تو بودن است...
ساره
ساره



