تبليغاتX
غربت خانگی


غربت خانگی

و آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند
تا لنگه کفش
 

 

نه

نمی شود

نمی شود         آرام بگیرم

این گوشه از جهان محکومیت من است

                             ویترین خیابان هایش عقب مانده اند

                             و شلوارهایش تنم را فشار می دهند

نه ! به من دست نزن

مثل گربه های هیز بار می آیم

به پاچه های مادرم بدبین می شوم

رهبر عزیز !

             چطور می توانم به تو اعتماد کنم ؟

              تو اصلا شبیه ترمودینامیک نیستی

              دهانت پر از ساچمه است

             واز کپل هایت           سیاهچاله های فضایی می ریزد

 

چطور می توانی به من مهربانی کنی ؟

         وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان می سپرند

و دخترانت

           به فاحشه خانه های پنج قاره تبعید می شوند ؛

 

نه ، به من دست نزن !

من از بال سوسک می ترسم

پروازش           مستراح خانه ای را متروک می کند

 

این مردم

نمی دانم چطور آنقدر شجاعند              که تو در آسمان شان پرواز می کنی !

 

وای اگر کودکان بزرگ می شدند

                                      لنگه کفشی برای تو کافی بود !

                                                                        

                                                                  خرداد ١٣٧٩

                                                                  مريم هوله - کرج

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت14:26توسط ساره |
فلاش بک
 

فرصتي نمانده است

بيا همديگر را بغل كنيم

فردا

يا من تو را مي كشم

يا تو چاقو را در آب خواهي شست

همين چند سطر

دنيا به همين چند سطر رسيده است

به اينكه انسان

كوچك بماند بهتر است

به دنيا نيايد بهتر است

اصلا اين فيلم را به عقب برگردان

آنقدر كه پالتوي پوست پشت ويترين

پلنگي شود

كه مي دود در دشتهاي دور

آنقدر كه عصاها پياده به جنگل برگردند

و پرندگان دوباره بر زمين....زمين...

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا دوباره دست هايش را بشويد

در آينه بنگرد

شايد تصميم ديگري گرفت...

                                 "گروس عبدالملکیان" 

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت0:29توسط ساره |
 

هي ليلي سيا!

انقد برام عشوه نيا

تو كوچه تو گذر تو سر تا سر اين شهر

هر جا بري همراتم

سگ و سوتك مي دونن كشته ي عشوه هاتم!

 

خب آره كه خيابونا و ميدونا و آسمونا ارث بابامه!

واسه همينه كه از بوق سگ تا دين روز

اين كله پوكو مي گيرم بالا و از بي سيگاري مي زنم زير آواز

و اين قدر مي خونم تا اين گلوي وامونده وا بمونه

تا كه شب بشه و بچپم تو يه چار ديواري حلبي

كه عمو بارون رو طاقش عشق سياه خيالي منو ضرب گرفته

شام كه نيس خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض چشم منو پوتيناي مچاله و پيريه كه

رفيق پرسه هاي بابام بودن

بعدشم واسه اينكه قلبم نتركه

چشمارو مي بندم و كله رو ول مي كنم رو بالشي كه پر از گريه هاي ننمه!

گريه كه ديگه عار نيست خواب كه ديگه كار نيست

تا مجبور باشي از كله سحر يا مفت بگي و يا مفت بشنفي و

آخر سر اين قدر سر به سرت بذارن تا سر بذاري به خيابونا!

هي!دل بده تا پته دلمو واست رو كنم

مي دوني؟...هميشه اين دلم به اون دلم ميگه:زكي!

تو اين دنياي هيشكي به هيشكي

اين يكي دستت بايد اون يكي دستتو بگيره ورنه خلاصي...خلاص.

اگه اين نبود حاليت مي كردم كه كوه ها رو چطوري جا به جا مي كنن

استكانا رو چه جوري مي سازن

سرد و گرم و تلخ و شيرينش نوش جان!

من ياد گرفتم چه جوري شبا از روياهام يه خدا بسازم

و دعاش كنم كه:عظمتتو جلال!

امشبم گذشتو كسي ما رو نكشت...

بعدشم چشمامو مي بندم و

دل مي سپارم به صداي فلوت يدي كوره

كه هفتاد سال تمومه عاشق يه دختر چارده ساله بوره!

منم عشق سياهمو سوت مي زنم تا خوابم ببره.... 

هرگاه این شعر حسین پناهی با صدای پرویز پرستویی در خلوتم پا می گذارد

محال است گریه همدم خلوتم نباشد...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت23:24توسط ساره |
گزیده هایی از پابلو نرودا

 

تمامي عشقم را در جامي به فراخي زمين

تمامي عشقم را با خارها و ستاره ها

نثار تو كردم

اما تو با پاهايي كوچك پاشنه هايي چركين

 بر آتش آن گام نهادي

و آن را خاموش كردي...

 

***

گاه و بيگاه فرو مي شوي

در چاه خاموشي ات

در ژرفاي خشم پر غرورت

و چون باز مي گردي

نمي تواني حتي اندكي

از آنچه در آنجا يافته اي

با خود بياوري.

عشق من در چاه بسته ات

چه مي يابي؟خزه دريايي؟مانداب؟صخره؟

با چشماني بسته چه مي بيني؟

زخم ها و تلخي ها را؟

زيباي من در چاهي كه هستي

آنچه را كه در بلنديها برايت كنار گذاشته ام نخواهي ديد

دسته اي ياس شبنم زاده را

و بوسه اي ژرف تر از چاهت را...

 

***

نان را از من بگير اگر مي خواهي

هوا را از من بگير

             اما

   خنده ات را نه...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت19:30توسط ساره |
 

گاهی اوقات فکر می کنم چقدر خوب است لا به لای خاطرات گم شدن و نبودن...

چند روز پیش بود که دوباره شاعرانگی هایم گل کرد و واژه ها را قربانی احساسم

کردم...

در چشمانت سقوط کردم

وقتی اشک چشمانم یخ زد

وصله شدم به شب

وقتی سرخی گونه هایم آخرین تمشک دستانت شد

چرخ و فلک مغزم هی می چرخد

مرا دور می زند

مثل نگاهت...

روی چروک لبانت آه می شوم

تو خمیازه می کشی

من در بازدم بی حوصلگیت عقربه می شوم

تو شب را بیراهه می روی

من در دستانت ذوب می شوم

تو روی دیوار اتاقم ستاره می شوی

و

من سایه روشن پنج ضلعی ات...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت20:55توسط ساره |
نشانی چهارم
 

حالا ديگر دير است
من نام كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام
نشاني خانه هاي بسياري را از ياد برده ام
و اسامي آسان نزديكترين كسان دريا را…
!
راستي آيا به همين دليل ساده نيست
كه ديگر هيچ نامه هاي به مقصد نمي رسد؟!
نه ري را !
سالها و سالها بود
كه در ايستگاه راه آهن
در خواب و خلوت ورودي همة شهرها
كوچه ها ، جاده ها ، ميدان ها
چشم به راه تو از هر مسافري كه مي آمد
سراغ كسي را مي گرفتم كه بوي ليموي شمال و
شب حلال دريا را مي داد.

چقدر كوچه هاي خلوت بامدادي را
خيس گريه رفتم و در غم غروب باز آمدم.
من مي دانستم تو از ميان روشن ترين رؤياهاي روزگار
تنها ترانه هاي سادة مرا برگزيده اي
چرا كه من هنوز هم خسته ترين برادر همين سادگانِ
زمينم ، ري را !
هر بار كه نام تو بر دفتر گريه هاي من جاري شد
مردماني را ديدم كه آهسته مي آمدند
همانجا در سايه سار گريه و بابونه
عطر ترا از باغ پروانه  به خواب كودكان خود مي خواندند.
مردمان مي فهمند
مردمان ساكت و مردمان صبور مي فهمند
مردمان ديري ست كه از راز واژگان سادة من
به معناي بعضي از آوازها رسيده اند .
رازي دارد اين سادگي ،
این رسیدن به رؤيا
معلوم است كه بعد از نامه ها
مرا آوازي از تحمل اوقات گريه آموخته اند .
كجا مي روي حالا؟!
بيا ،هنوز تا كشف نشاني آن كوچه
حرف بسيار و
وقت اندك و
آسمان هم كه باراني ست !
اصلاً فرض كه مردمان هنوز  درخوابند،
فرض كه هيچ نامه اي هم به مقصد نرسيد ،
فرض كه بعضي از اينجا دور ،
حتي نان از سفره و كلمه از كتاب،
شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند ،
با رؤياهامان چه مي كنند؟! 

يادش خوش خسروي خانه سبز،خسروي هامون...وقتي با صداي جادويي اش به واژه هاي سيد علي صالحي جان مي بخشيد...

 

            يادش خوش

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت20:56توسط ساره |